تبليغاتX
بی خوابی
بی خوابی شبانه
 

همه چیز تا ابد همینجوری نمی مونه !؟!

پس تا چیزی عوض نشده ... کاری بکن ....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:8  توسط غریبه | 

 

به سلامتی اونایی که دوستمون داشتن و نفهمیدیم

  و

 به سلامتی اونایی که دوستشون داشتیم و نفهمیدن

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:51  توسط غریبه | 
 

با وجود همه تنهاییاش

با وجود همه کم و کاستی هاش

با وجود همه غم و غصه هاش

با وجود اینکه خیلی وقتا اونجوری نمی شه که ما می خوایم

ولی من عاشق این زندگیم ...

ما همه داریم از کنار هم رد میشیم ... بیا تو این تقاطع به هم لبخند بزنیم ...

 شاید خاطره خوبی واسه ادامه دادن این راه بشه ...

اگه احساس می کنید به یاس فلسفی رسیدید یا درگیر روزمرگی شدید این شعر رو که اولین بار

 تو وبلاگ دوستم قاصدک خواندم بخونید ...

***

به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر سفر نکنی،

  اگر چیزی نخوانی،

   اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

    اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

 زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

  وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر برده عادات خود شوی،

  اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

   اگر روزمرگی را تغییر ندهی،

    اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

     یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر از شور و حرارت،

  از احساسات سرکش،

   و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

    و ضربان قلبت را تندتر میکنند،

     دوری کنی ...

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

  اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

   اگر ورای رویاها نروی،

    اگر به خودت اجازه ندهی

     که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.

 

امروز زندگی کن!

      امروز مخاطره کن!

            امروز کاری بکن!

                نگذار که به آرامی بمیری ...

                    شادی را فراموش نکن!     

                                                                         پابلو نرودا

                                        ***

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 2:28  توسط غریبه | 
 

رابطه ما یه بازیه ... که قانوناش رو همیشه تو تعیین می کنی

و  اگه من به قانونای تو عمل نکنم  از بازی بیرون می رم  ...

حالم دیگه از این بازی بهم می خوره ...

من می خوام با یه نفر دیگه یه بازیه جدید رو شروع کنم  ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:35  توسط غریبه | 
 

کوه با اولین سنگها آغاز می شود و انسان با اولین دردها ...

نمی دونم اگه دردی نداشتیم از کجا می فهمیدیم هنوز زنده ایم ...

درد بی دردی علاجش آتش است ...

پس باید خوشحال باشیم که کلی درد داریم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:55  توسط غریبه | 
 

دلمون بازیچه دست خیلیا قرار گرفت ...

دستاشون کثیف بود ...

دلمون دستمالی و کثیف شد ...

من یه دل نو می خوام ...

این دیگه تمیز نمی شه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:48  توسط غریبه | 
 

خودم تنها تنها دلم
چو شام بي فردا دلم
چوكشتي بي ناخدا
به سينه دريا دلم
به سينه دريا دلم

تو اي خداي مهربان تو
اي پناه بي كسان
به سنگ غم مشكن دگر
چو شيشه مينا دلم
چو شيشه مينا دلم


تو هم برو اي بي وفا مبر بر لب نام مرا
دل تنگم بيگانه شد نميخواهد ديگر تورا
نشان من ديگر مجو حديث دل ديگر مگو
دلم شكسته زير پا نميخواهد ديگر تورا
نميخواهد ديگر تورا

تو اي خداي مهربان
تو اي پناه بي كسان
به سنگ غم مشكن دگر
چو شيشه مينا دلم
چو شيشه مينا دلم


تو هم برو اي بي وفا مبر بر لب نام مرا
دل تنگم بيگانه شد نميخواهد ديگر تورا
نشان من ديگر مجو حديث دل ديگر مگو
دلم شكسته زير پا نميخواهد ديگر تورا
نميخواهد ديگر تورا

تو اي خداي مهربان تو اي پناه بي كسان
به سنگ غم مشكن دگر چو شيشه مينا دلم
چو شيشه مينا دلم

پیشنهاد می کنم این ترانه رو با صدای هایده گوش بدید ... آخر خراباته ؟!؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:9  توسط غریبه | 
 

من : آرام باش ...آرام ...آرام ...

خودم : نمی تونم ...

من : آرام رو آهسته بنویس ...

خودم : میگم نمتونم دیگه ... گیر نده ...

من : آنقدر آرام باش تا اشیا بتوانند در گوشت نجوا کنند ...

خودم : اینا رو می دونم ولی نمی تونم ...

خودم : نمی تونم آرام باشم انگار به ماتحتم فلفل مالیدن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:12  توسط غریبه | 
 

عطر تنت که به مشامم می رسه بی قرار می شم ...

صدای زیبات رو که می شنوم بی قرار می شم ...

گرمای وجودت رو که حس می کنم بی قرار می شم ...

از گوشت و پوست و استخونمی ...

تنها تویی که تو تنهاییام لبخند شادی رو برام به ارمغان میاری ...

خدایا نعمت گوزیدن رو از دل تنهای ما نگیر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 4:48  توسط غریبه | 
 

عیده ... خانواده همه دور هم جمعا ... بخور و بخوابت ردیفه ... مهر و محبت که دیگه نگو ...

هر روز با رفیقات می ری بیرون عشق و حال ...

مهر گواهینامت خشک نشده ماشین بابات رو ورمیداری و میری تو دل ترافیک و ویراژ میدی ...

 همه چی ایده آله ...

ولی ...

 ولی بازم تهش یه احساس تنهایی هست ... نمی دونم از چیه بی پدر ...

 ولی باحاله ... آدم بعضی وقتا دلش واسه خودش تنگ می شه ...

 اینجوری آدم یاد خودش می افته ...

خدایا این تنهایی رو از من نگیر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 4:32  توسط غریبه |